تبليغاتX
اقلیم سفید

اقلیم سفید

ارامش در نبود برخورد و تنش نیست ،در برقراری عدالت است


شاید می‌رویم روضه تا بلکه حاجتی روا شود و دعایی مستجاب...

شاید می‌رویم روضه تا گریه‌ای کنیم و خالی بشویم از این روزگار ...
شاید می‌رویم روضه تا حال کنیم؟! راستی ما برای حال کردن آمدیم؟!
...
در همه‌ی این صورت‌ها آخرش میهمان امام حسین علیه السلام هستیم. یعنی اگر کسی به خاطر همین‌ها هم آمد ارزش‌مند است. نباید به او خرده گرفت و یا بدگوئی کرد و یا... اما لااقل این را باید دانست:

عزای حسینی واقعاً عزاست. واقعاً ماتم است. نه تعارف است، نه بازی و نه حتی یک کار فرهنگی برای آن‌ها که عشق کار فرهنگی دارند و در این شهوت خود اعمال عبادی-مثل نماز- را در حد این واژه‌ها سبک می‌شمرند!!

ما به مجلس عزا می‌رویم نه از برای خودمان که برای عرض تسلیت به صاحب عزا، و اعلام هم‎دردی با او، و ابراز انزجار از قاتلین نامرد...

در این میان اگر گریه‌مان هم نگرفت، خیالی نیست، حالت گریه و غم به خود می‌گیریم.

حالا اگر صلاح بود شاید حاجتی هم گرفتیم...
این حرف‌های من یک نقطه‌ی آرمانی بود. اگر آرمان را هم دم دست ندیدی و خواستی حال کنی و خالی شوی و ... بازهم به روضه برو. ارباب کریم است. اما بدان که یک اصل پرمحتوا وجود دارد و آن عزاداری به معنای عزاداری است...

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:18 توسط مهدی هاشمی|


آنقدر از این داستان نادر ابراهیمی لذت بردم که حیفم آمد آنرا با شما تقسیم نکنم

من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو.

مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند،‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند.

برای همین هم، مدتی ست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟‌

دلم می‌خواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم... یا... نمی‌دانم... کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.

خب راست می‌گویم دیگر . نه؟

پدرم می‌گوید :‌ قلب، مهمان خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...

قلب، راستش نمی‌دانم چیست، اما این را می‌دانم که فقط جای آدم‌های خیلی خیلی خوب است ـ برای همیشه ...

خب... بعد از مدت‌ها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم..

اما...

اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز هم نصف قلبم خالی مانده...

خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم می‌رسید و قلبم را به هر دوتاشان می‌دادم؛ به پدرم و مادرم. پس، همین کار را کردم.

بعدش می‌دانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم ، توی قلبم، مقداری جای خالی مانده...

فورا تصمیم گرفتم آن گوشه‌ی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم:

برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم، یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم...

فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر می‌شود؟

اما وقتی نگاه کردم،‌ خدا جان! می‌دانید چی دیدم؟

دیدم که همه این آدم‌ها، درست توی نصف قلبم جا گرفته‌اند؛ درست نصف ـ با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند. و هیچ گله‌یی هم از تنگی جا نداشتند....

من وقتی دیدم همه‌ی آدم‌های خوب را دارم توی قلبم جا می‌دهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما... جا نگرفت... هرچی کردم جا نگرفت... دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است !!!

یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا می‌گرفت، صندوق بزرگ پول‌هایش بیرون می‌ماند و او، دَوان دَوان از قلبم می‌آمد بیرون تا صندوق را بردارد...
دوست داشتن بهترین شکل مالکیت و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن است . . .
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:37 توسط مهدی هاشمی|

سَخَّرَهَا عَلَيْهِمْ سَبْعَ لَيَالٍ وَثَمَانِيَةَ أَيَّامٍ حُسُومًا فَتَرَى الْقَوْمَ فِيهَا صَرْعَى كَأَنَّهُمْ أَعْجَازُ نَخْلٍ خَاوِيَةٍ ﴿۷﴾الحاقة

  [كه خدا] آن را هفت شب و هشت روز پياپى بر آنان بگماشت در آن [مدت] مردم را فرو افتاده مىديدى گويى آنها تنه هاى نخلهاى ميان تهی اند

انسان هایی که زنده زنده سنگ شدند ُشهر پمپی در ایتالیا ۲۰۰۰سال پیش

حادثه آنقدر ناگهانی روی داد که همه چیز در شهر به همان حالت که در اثنای زندگی روزمره بود دست نخورده ماند و امروز دقیقا به همان گونه که دو هزار سال پیش بودند باقی است. گویی زمان منجمد شده است. همان طور که خدا می گوید در سنت الهی تغییر وجود ندارد «مشرکان با نهایت تأکید به خدا سوگند خوردند که اگر پیامبرى انذارکننده به سراغشان آید، هدایت یافته‏ترین امّتها خواهند بود امّا چون پیامبرى براى آنان آمد، جز فرار و فاصله‏ گرفتن از (حق) چیزى بر آنها نیافزود.

اینها همه بخاطر استکبار در زمین و نیرنگهاى بدشان بود امّا این نیرنگها تنها دامان صاحبانش را مى‏گیرد آیا آنها چیزى جز سنّت پیشینیان و (عذابهاى دردناک آنان) را انتظار دارند؟! هرگز براى سنّت خدا تبدیل نخواهى یافت، و هرگز براى سنّت الهى تغییرى نمى‏یابى»(سوره فاطر ۴۲-۴۳)

البته هیچ تغییری در سنت و قانون الهی پیدا نخواهد شد. هر کس در مقابل این سنت بایستد و عصیان کند مشمول همین قانون خواهد شد. شهر پمپی که نمایشی از انحطاط و سقوط اخلاقی امپراطوری روم بود به سر انجامی همانند قوم لوط دچار گردید.

این شهر نیز به وسیله انفجارهای آتشفشانی کوه «وزوو» نابود شد آتشفشان وزوو سمبل کشور ایتالیا و قبل از…

 

این شهر نیز به وسیله انفجارهای آتشفشانی کوه «وزوو» نابود شد آتشفشان وزوو سمبل کشور ایتالیا و قبل از آن نشانه شهر ناپل است . کوه آتشفشانی وزوو اگرچه طی دو هزار سال گذشته آرام بوده است اما نام آن را کوه اخطار گذارده اند. چنین نامی به دلیل فجایع و حوادثی بوده است که در تاریخ از این کوه به ثبت رسیده است.

 

فاجعه ای که برای «سدوم و عمورا» روی داد شباهت زیادی به حوادث تخریب گر شهر پمپی داشته است. در سمت راست وزوو شهر ناپل و سمت شرق آن شهر پمپی قرار دارد. مذاب وخاکستر ناشی از فوران آتشفشانی که دو هزار سال پیش روی داد حیات را از این شهر برچید. حادثه آنقدر ناگهانی روی داد که همه چیز در شهر به همان حالت که در اثنای زندگی روزمره بود دست نخورده ماند و امروز دقیقا به همان گونه که دو هزار سال پیش بودند باقی است. گویی زمان منجمد شده است.

اینکه شهر پمپی از صفحه زمین با چنین  بلایی محو شد ، بی هدف و اتفاقی نبوده است. اسناد تاریخی نشان می دهد که این مرکز هرزگی و فساد به آنچنان فحشایی محشور بود که حتی فاحشه خانه ها هم چنین شهرتی نداشته اند. مردان به شکل کاملا عریان بر در فاحشه خانه ها می ایستادند. بر اساس سنتی که ریشه اش اعتقادات میتراپرستی بوده است اندام انسان ومقاربتهای جنسی نبایستی پوشیده باشند بلکه باید کاملا آشکارا به نمایش درآیند.

مذاب کوه وزوو به آنی تمامی شهر را از نقشه منطقه جاروب کرد. جالب ترین جنبه این حادثه آن است که هیچ کس نتوانسته است در مقابل فوران آتشفشان وحشتناک وزوو بگریزد. یک خانواده در حال صرف غذا در یک لحظه تبدیل به سنگ شده اند. . صورت برخی از اجساد انسانهای سنگ شده که از داخل زمین کشف شده اند همچنان سالم و صحیح باقی مانده است صورت آنها حالت گیج و منگ دارد.

مجهول ترین جنبه این حادثه در اینجاست که چگونه هزاران انسان بی آنکه چیزی بشنوند و یا ببینند منتظر می مانند تا مرگ آنها را دریابد. این بعد حادثه نشان می دهد که نابودی و محو شهر پمپی دقیقا مشابه همان حوادث ویرانگری است که در قرآن به آنها اشاره شده، زیرا قرآن زمانی که این حوادث را  بازگو می کند به «نابودی ناگهانی» اشاره دارد. به عنوان مثال در سوره (یس) چنین توصیفی است : همه سکنه شهر به یک لحظه هلاک شدند. این وضعیت در آیه ۲۹این سوره چنین می آید : « (بلکه) فقط یک صیحه آسمانى بود، ناگهان همگى خاموش شدند!» ؛ آیه ۳۱ سوره قمر وقتی تخریب و نابودی قوم ثمود را بازگو می کند مجدادا به نابودی آنی اشاره می کند «ما فقط یک صیحه [صاعقه عظیم‏] بر آنها فرستادیم و بدنبال آن همگى بصورت گیاه خشکى درآمدند»

مرگ مردم پمپی در یک لحظه رخ داد، همان گونه که در آیات بالا نقل شد. فاجعه هرچه بود،همه چیز به همان حالت اولیه و بدون تغییر باقیمانده است. در سال ۱۹۹۱نیمی از این شهر از زیر خاکستر بیرون کشیده شد ولی هنوز هم دو پنجم این شهر سوخته در زیر زمین است. هر ساله جمعیت زیادی از موزه طبیعی پمپی دیدن می کنند و این شهر به یکی از جاذبه های گردشگری ایتالیا تبدیل شده است .  در سوره سجده درباره همین مردم می فرماید : «و اگر اینان روی بگردانند به آنها بگو شما را از صاعقه عاد و ثمود بیم می دهم. »

منبع : کتاب اقوام هلاک شده نوشته هارون یحیی و ترجمه مژگان دستوری(انتشارات کیهان)

حداقل می توان از بعضی آیات فهمید که نظیر این اتفاقات در طول تاریخ اتفاق افتاده نسبت به اقوام ثمود و عاد.

خیلی واقعا عجیب و تکان دهنده است که وقتی خداوند در جای جای قرآن می فرماید : ( برای مثال سوره الحاقه آیه ی ۷) :

” … که دیدی آن مردم گویی ساقه خشکی بودند و به خاک در افتادند. “

همان طور که عرض شد شبیه این قضایا در قرآن ذکر شده و تعبیر هایی همچون ساقه ی درخت خشک , صاعقه , صیحه و… به کار برده می شود.و همان طور که تاریخ نشان می دهد این اهالی شهر پمپی زندگی حیوانی داشته اند و از آیین میترایسم پی روی می کرده اند .در کل واقعا جای عبرت گرفتن و تفکر و تعقل در آیات قرآن و تاریخ گذشته است.

تصاویر واقعی از موزه در ایتالیا و زمان حادثه

نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 23:57 توسط مهدی هاشمی|


اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است اما خدا را شکر که نوروز

هر سال این فکر را به یادمان می آورد.پس نوروزت مبارک که سالت را سرشار از عشق کند . . .

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 20:26 توسط مهدی هاشمی|

يكي از سوالات زكرياي رازي اين بود كه اگر خداوند دائم در تجليات است و جهان يكي از تجليات اوست، چرا پيش از خلق جهان، جهان را خلق نكرد؟


1ـ پيش از جهان، معني ندارد. چون از فرض حادث زماني بودن زمان، قديم زماني بودن زمان لازم مي آيد؛ يعني اگر بگويي «زماني بود كه زمان نبود» لازم مي آيد كه قبل از هر زماني زماني موجود باشد. پس زمان همواره بوده است. زمان نيز مقدار حركت است. پس حركت هم همواره بوده است. حركت هم يعني خروج تدريجي شيء از حالت بالقوّه براي رسيدن به حالت بالفعل. پس قوّه نيز همواره بوده است. قوّه نيز حامل مي خواهد كه حاملش مادّه ي فلسفي است. پس اصل مادّه نيز همواره بوده است.

خلاصه آنكه جهان مادّي، اگر چه آغاز علّي و معلولي دارد، و حادث ذاتي است؛ امّا آغاز زماني نداشته قديم زماني است. لذا سوال جناب ذكرياي رازي مبتني بر يك پيش فرض غلط است. او تصوّر نموده كه خدا بوده و جهان نبوده است. حال آنكه طبق برهاني كه آورديم، از فرض آغاز زماني داشتن جهان، لازم مي آيد كه خود زمان نيز آغاز زماني داشته باشد؛ و از فرض آغاز زماني داشتن زمان لازم مي آيد كه زمان، آغاز زماني نداشته باشد.
ـ برهاني ديگر
از نگاه حكما ، خداوند متعال علّت تامّه ي عالم هستي است و با وجود علّت تامّه ، وجود معلول حتمي و اجتناب ناپذير است . پس اگر خدا همواره بوده، معلول او هم همواره بوده است.
لذا از كمال محض بودن و ازلي بودن خدا، لازم مي آيد كه مخلوق او همواره بوده باشد.
پس آنكه بگويد: « زماني بود كه خدا بود ولي مخلوقي نبود» در واقع ندانسته منكر كمال مطلق بودن خدا شده است.
چون از قول به حدوث زماني اصل عالم خلقت، انكار كمال محض بودن خدا لازم مي آيد. و موجودي كه كمال محض نباشد، ممكن الوجود است.
اگر كسي بگويد: خدا بود و هيچ مخلوقي نداشت، مي پرسيم: آيا خدا آنگاه كه مخلوقي نداشت، خالق بود يا خالق نبود؟ اگر خالق نبود، پس ناقص بود؛ امّا اگر خالق بود، چگونه خالق بود؟ بالفعل يا بالقوّه؟
اگر بگويي كه بالقوّه خالق بود، گوييم: پس خدا آن هنگام ناقص بوده است. چون شكّ نيست كه خالق بالقوّه در قياس با خالق بالفعل، ناقص است.
امّا اگر بگويي كه خالق بالفعل بود، گوييم: لازمه ي خالق بالفعل بودن، داشتن مخلوق بالفعل است. پس اين كه مي گويي او خالق بالفعل بود ولي مخلوق نداشت، تناقض است.
پس به حكم عقل، خداي كامل محض، همواره مخلوق داشته؛ و فرض خدايي كه زماني مخلوق نداشته، فرض كمال محضي است كه كمال محض نيست. البته با اينكه خدا همواره مخلوق داشته، همواره هم تقدّم ذاتي بر مخلوق داشته است. چرا كه علّت، تقدّم ذاتي بر معلول خود دارد. دقّت كنيد تقدّم ذاتي نه تقدّم زماني. لذا خدا قديم ذاتي است ولي اصل عالم خلقت، در عين قديم زماني بودن، حادث ذاتي است.

2ـ اكثريّت عرفا و فلاسفه اسلامي بر اين اعتقادند كه عالم خلقت قديم زماني ولي حادث ذاتي است. يعني با اين كه عالم ، همواره ممكن الوجود و محتاج علّت مي باشد ولي در عين حال زماني نبوده كه عالم نبوده باشد. به نظر فلاسفه و عرفاي اسلامي ، عالم خلقت داراي سه مرتبه ي وجودي است كه عبارتند از: عالم مادّه ، كه بارزترين خصوصيّت آن حركت و زمان است. و عالم مثال كه عالمي است غير مادّي ولي داراي شكل و رنگ و مقدار. اين عالم كه منزّه از حركت و تغيير و زمان است ، علّت عالم مادّه بوده و احاطه ي وجودي بر آن دارد. و مافوق آن ، عالم غير مادّي ديگري است به نام عالم عقول ، كه منزّه از تمام آثار عالم مادّه بوده و علّت عالم مثال و عالم مادّه مي باشد. عالم عقل و عالم مثال ، از آن جهت كه عوالمي مجرّد(غير زماني) هستند ، آغاز زماني براي آنها معني ندارد ؛ لذا اين دو عالم فقط آغاز علّي دارند. يعني از حيث وجودي بعد از علّت خود قرار دارند ؛ ولي اين بعديّت ، بعديّت رتبي است نه بعديّت زماني. يعني رتبه وجودي اين دو عالم ، بعد از رتبه ي وجودي خداوند متعال است. لذا خدا قديم ذاتي است و اين دو عالم حادث ذاتي ولي قديم زماني ؛ يعني خدا تقدّم وجودي بر اين دو عالم دارد و اين دو عالم نيز تقدّم وجودي بر زمان و عالم زماني دارند ؛ و مراد از واژه ي « قديم » نيز تقدّم وجودي داشتن است نه عمر طولاني داشتن.
در بين متكلمين نيز كساني كه وجود عالم عقل و عالم مثال را پذيرفته اند ، آن دو را قديم زماني دانسته اند ؛ ولي متكلميني كه وجود عوالم مجرّد را منكر شده و فرشتگان و امثال آنها را موجوداتي مادّي پنداشته اند ، عالم را منحصر در عالم مادّه دانسته و آن را حادث زماني شمرده اند. يعني معتقد شده اند كه عالم داراي آغاز زماني است.امّا اكثر فلاسفه و عرفاي اسلامي ، كلّ عالم مادّه را هم ، قديم زماني دانسته اند. چرا كه از ديدگاه اينان ، زمان در كنار سه بعد فضايي ، بعد چهارم عالم محسوب شده و جداي از عالم مادّه نيست ؛ و آغاز زماني داشتن زمان بي معني است ، پس آغاز زماني داشتن خود عالم زماني نيز معناي درستي ندارد. جناب ارسطو گفته است : « مَن قالَ بِحدوثِ الزّمانِ فَقَد قالَ بِقدمِهِ مِن حَيثُ لا يَشعُر ـــ هر كس به حدوث زماني زمان قائل شود بدون آنكه متوجّه شود اعتراف به قِدم زماني آن نموده است.» (اسفار،ج‏3،ص245) چون قول به حدوث زماني زمان يعني اين كه زماني بود كه زمان نبود.
از نظر اين گروه از انديشمندان اسلامي ، قيامت نيز به معني به هم ريختن صورت عالم مادّه است نه به معني عدم شدن آن ؛ لذا بعد از قيامت نيز دوباره عالمي نو از مادّه ي اين عالم به پا مي شود. بعد از آن عالم نيز عالمي ديگر و اين سلسله تا بي نهايت ادامه خواهد يافت. همچنين ، قبل از اين عالم نيز عالمي ديگر بوده است ؛ و قبل از آن نيز عالمي ديگر تا بي نهايت. بنا بر اين ، از ديدگاه اكثر فلاسفه و عرفاي اسلامي ، تك تك موجودات مادّي و زماني ، آغاز زماني دارند ؛ همچنين عالم فعلي ما آغاز زماني دارد ؛ ولي اصل عالم مادّه همواره بوده و همواره هم خواهد بود. چرا كه خداوند متعال دائم الفيض است و خداي بدون فيض و منقطع الفيض معني ندارد. فرض خدايي كه زماني خالق نبوده است، فرض كمال محضي است كه كمال محض نيست.
اين حقيقت در روايات معصومين (ع) نيز مورد ذكر واقع شده كه به يك نمونه اشاره مي شود . « عَنْ جَابِرِ بْنِ يَزِيدَ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ:« أَ فَعَيِينا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ.» فَقَالَ يَا جَابِرُ تَأْوِيلُ ذَلِكَ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِذَا أَفْنَى هَذَا الْخَلْقَ وَ هَذَا الْعَالَمَ وَ أَسْكَنَ أَهْلَ الْجَنَّةِ الْجَنَّةَ وَ أَهْلَ النَّارِ النَّارَ جَدَّدَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَالَماً غَيْرَ هَذَا الْعَالَمِ وَ جَدَّدَ عَالَماً مِنْ غَيْرِ فُحُولَةٍ وَ لَا إِنَاثٍ يَعْبُدُونَهُ وَ يُوَحِّدُونَهُ وَ خَلَقَ لَهُمْ أَرْضاً غَيْرَ هَذِهِ الْأَرْضِ تَحْمِلُهُمْ وَ سَمَاءً غَيْرَ هَذِهِ السَّمَاءِ تُظِلُّهُمْ لَعَلَّكَ تَرَى أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِنَّمَا خَلَقَ هَذَا الْعَالَمَ الْوَاحِدَ وَ تَرَى أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يَخْلُقْ بَشَراً غَيْرَكُمْ بَلْ وَ اللَّهِ لَقَدْ خَلَقَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَلْفَ أَلْفِ عَالَمٍ وَ أَلْفَ أَلْفِ آدَمٍ أَنْتَ فِي آخِرِ تِلْكَ الْعَوَالِمِ وَ أُولَئِكَ الْآدَمِيِّين‏. ـــــــ جابر بن يزيد گويد: از امام باقر (ع) پرسيدم درباره ي آيه 15 ق كه مي فرمايد: «آيا ما از آفرينش نخست ناتوان شديم؟ بلكه آنان در آفرينش جديدي هستند.» ؛ حضرت فرمود: اى جابر! تأويل آيه ، اين است كه خداوند متعال آنگاه كه اين آفريدگان و اين جهان را فاني ساخته و بهشتيان را در بهشت و دوزخيان را در دوزخ جاى دهد، جهان ديگرى غير از اين جهان را از نو پديد مى‏آورد، بدون نر و ماده ، تا او را پرستيده و يگانه دانند و براي آنان زمينى غير از اين زمين مى‏آفريند كه در آن استقرار يافته و آسمان ديگرى كه بر آنان سايه افكند. شايد تو بر اين پنداري كه خداوند تنها اين جهان را آفريده و به جز شما بشرى را نيافريده است؟ آرى به خدا سوگند! به طور حتم خداوند متعال هزار هزار جهان و هزار هزار آدم آفريده كه تو در پايان اين جهان‏ها و آن آدميان هستى. »(الخصال ؛ج‏2 ؛ص652 )
در اين روايات احتمالاً تعبير الف الف(هزار هزار) به عنوان يك عدد مشخص نيست بلكه كنايه از كثرت است ، كما اينكه در زبان فارسي نيز هزاران هزار به معني خيلي خيلي زياد به كار مي رود. همچنين از ظاهر اين روايات چنين به نظر مي رسد كه اين عوالم در عرض هم نبوده بلكه يكي بعد از قيامت ديگري خلق شده اند. به عبارتي هر عالمي از مادّه ي عالم قبل از خود پديد آمده است ؛ البته روايات ديگري نيز وجود دارند كه در آنها از وجود عوالم ديگري در عرض عالم ما و موجودات باشعور ديگري غير از موجودات زميني نيز خبر داده شده است. همچنين در برخي روايات گزارش شده كه در همين زمين فعلي و قبل از خلقت آدم (ع) هفت نسل باشعور و مكلّف مثل بني آدم وجود داشته اند كه همگي به طور مستقلّ از خاك آفريده شده بوده اند.

3ـ اينجا ممكن است اين پرسش مطرح شود كه : اگر مادّه و اصل عالم مادّه همواره بوده پس چه نيازي به علّت دارد؟
گر چه از نظر فلسفي و طبق تعابير اهل بيت (ع) جهان مادّي همواره وجود داشته و از پي هر قيامتي جهان مادّي جديدي آفريده مي شود ، ولي بايد توجّه داشت كه قديم زماني بودن جهان ، آن را بي نياز از علّت هستي بخش نمي كند. چرا كه جهان در ذات خود ممكن الوجود است؛ و ممكن الوجود با تمام وجودش بند به علّت خويش است ؛ به نحوي كه اگر علّت ، آني اراده ي خود را از آن برگيرد معلول نابود مي شود. لكن خداي ازلي و ابدي ، نه تنها در ذات خود ازلي و ابدي است ، بلكه اراده ي او نيز ازلي و ابدي است ؛ لذا محال است اراده ي خود را تجديد نمايد ؛ چرا كه تجديد اراده علامت امكان است و خدا واجب الوجود بوده از امكان منزِّه مي باشد.
بنا بر اين ، اگر عالم مادّه همواره بوده ، و همواره نيز ممكن الوجود بوده ؛ پس همواره محتاج علّت بوده است.

نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 23:31 توسط مهدی هاشمی|


آخرين مطالب
» ما برای حال کردن آمدیم؟
» قلب كوچولوي من...
» سنت الهی ...
»
» ذکریا رازی کاشف الکل...
» امان از دست داروین...(نظر خودم)
» امان از دست این داروین ... (طراحی هوشمند)
» امان از دست این داروین ...
» لبیک یا حسین
» اهميت مسائل اقتصادى و مديريت
Design By : Pars Skin